نغزها

تکه هایی که باید خورد…

موضوع: رمان

وطن اگر چنین رئیسی داشت!

در پسِ همه ی این شاخه به شاخه رفتن ها یک چیز بود که هیچ گاه عوض نمی شد: عظمت طلبیِ بی حد و مرزِ او. حقارت در روحِ سید جایی نداشت. او از هر چیزِ کوچک، کارِ کوچک، درآمدِ کوچک، تبارِ کوچک و، در یک کلام، از هر چه در آن نشانه ی عظمت […]

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟ می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم. شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟ می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم. شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش […]

آموزش نماز!

کلاس پنجم که بودیم، ملایی به ما درس دینی می داد. اسمش فتح الله خان بود، مردی خپل با صورتی پرلک و پیس و صدایی نکره. فضایل زکات و وظیفه ی حج را درس می داد؛ از دقایق اجرای پنج وعده نماز روزانه می گفت و ما را وا می داشت آیه هایی از قرآن […]