اغفال مراجع

توسط: حسین جعفرزاده

چرا مزاحم خواب آقایان شدم؟ دو سبب: یکی چند جریان که مستقیماً ضد دیانت است، مثل جریان کمونیستی و بهایی و ایرانی‏ گری ضد عرب و اسلام، و صهیونیسم و تبلیغات عملی‏ مسیحیان. دیگر جریان هایی که قهراً منتهی می‏ شود به آن، از قبیل بحرانی که در افکار جوانان و تحصیل‏ کردگان امروز پیدا شده و می‏ شود. آیا می ‏دانید پانزده هزار دانشجو که در زیر دست دانشمندان غیرمسلمان تربیت می‏ شوند و انواع مکتب های اجتماعی را می ‏بینند و بعد به این کشور برمی‏ گردند، چه خواهد کرد و می‏ کند؟ پانزده هزار نفر زنده و مؤثر و فعال. الآن زیر پرده رودرواسی، خیلی از انکارها و الحادها هست و یک مرتبه این پرده برداشته خواهد شد. و دیگر جریان کارهای ناشیانه‏ ای که زعمای غافل دینی انجام می ‏دهند و صد برابر از حربه دشمنان دین مؤثرتر است.

 

به این علت ها ما ناچار بودیم مزاحم خواب آقایان بشویم.

۲٫ مقایسه تحصیل‏ کرده ‏های اروپا و آمریکا و تحصیل‏ کرده ‏های قم، و روشنی افکار اجتماعی این ها و این که فقط تشکیلات روحانی ماست که دست و پای آن ها را بسته است.

۳٫ اشتباهات و ناشی گری های روحانیت در سال های اخیر.

۴٫ عرقچین به سرها و صدمه‏ ای که این ها زدند و یک مرجع منزه تقلید را اغفال کردند [که‏] از هر جنایتی بالاتر است. باید حجره‏ ها را بر سر این ها خراب کرد. این ها به هیچ چیز ایمان ندارند.

مروج الذهب‏، جلد ۲، صفحه ۲۰۲، اشعاری از نصر بن سیار خطاب به مروان بن محمد نقل می‏ کند و می‏رساند که متوجه آتش میان خاکستر بوده و خطر اشتعال را پیش‏ بینی می‏ کرده است:

اری بین الرماد ومیض جمر
و یوشک ان یکون لها ضرام‏

و در صفحه ۲۰۳ اشعار دیگری به همین مضمون از نصر خطاب به یزید بن عمرو بن هُبَیره فزاری نقل می‏ کند.

بسیاری از منادیان و اعلام خطر کنندگان بوده ‏اند که یا به منظور اصلاح و یا به خاطر حفظ موقعیت خود در وضع موجود، خطر را پیش‏ بینی کرده و اعلام کرده‏ اند ولی گوش شنوایی نبوده است، زبان‏ حالشان این بوده: یا لیت قومی یعلمون. هنگامی قوم بیدار شده ‏اند که کار از کار گذشته. الان وضع روحانیت از لحاظ آتش زیر خاکستر افکار منحرف و ضد اسلامی به طور عجیبی اسلام و روحانیت را تهدید می‏ کند و احیاناً افرادی منتقد و خیرخواه هستند ولی کسی به سخن آنها گوش فرا نمی ‏دهد. زبان حال آن ها همان است که نصر بن سیار به مروان بن محمد گفته است.

یادداشت های استاد مطهری، ج ‏۴، ص: ۵۵۲