وطن اگر چنین رئیسی داشت!

توسط: حسین جعفرزاده

در پسِ همه ی این شاخه به شاخه رفتن ها یک چیز بود که هیچ گاه عوض نمی شد: عظمت طلبیِ بی حد و مرزِ او. حقارت در روحِ سید جایی نداشت. او از هر چیزِ کوچک، کارِ کوچک، درآمدِ کوچک، تبارِ کوچک و، در یک کلام، از هر چه در آن نشانه ی عظمت نبود نفرت داشت. هر آدم وطن پرستی او را می دید، به خود می گفت: «وطن اگر چنین رئیسی داشت، این وطن مگر چه کم می داشت؟»

او عظمت را نه فقط در خود که در همه کس می دید. و نه فقط برای خود، که برای همه کس می خواست. با این حساب طبیعی بود مرا که یک نقاشِ ساده ی ساختمان بودم به دیگران بزرگترین نقاشِ وطن معرفی کند و خودش را، که از اهالیِ قم بود، به لهجه فرانسویانی که «ر» را «غ» تلفظ می کنند، متولدِ «رُم»!

این طور بود که روزی که ملیّت اش را عوض کرد بر خود نامِ الکساندر نهاد؛ و رفته رفته هم در ماترکِ پدری شجره نامه ای پیدا کرد که نشان می داد اجدادش از اهالیِ شریفِ ایتالیا بودند.

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها ص۳۲