نغزها

تکه هایی که باید خورد…

آزادی در محدوده قانون

آزادی عبارت از این است که انسان حق داشته باشد هر کاری که قانون اجازه داده و می دهد، بکند و آن چه قانون منع کرده و صلاح او نیست، مجبور به انجام او نگردد. در این صورت، اگر مرتکب اعمالی شود که قانون منع کرده، دیگر آزادی وجود نخواهد داشت.

 

منتسکیو،روح القوانین،ترجمه علی اکبر مهتدی،ص۳۹۴٫

امام شناسی

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنْ حَرِیزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام اعْرِفْ‏ إِمَامَکَ‏ فَإِنَّکَ إِذَا عَرَفْتَ لَمْ یَضُرَّکَ تَقَدَّمَ هَذَا الْأَمْرُ أَوْ تَأَخَّرَ.

زراره علیه الرحمة از امام صادق علیه السلام نقل کرد که فرمود: امامت را بشناس! که اگر او را شناختی دگر تو را گزندی نرساند تعجیل یا تاخیر امر ظهور.

الکافی (ط – الإسلامیة) ؛ ج‏۱ ؛ ص۳۷۱

شرافت آزادی…

ملاک شرافت و احترام آزادی انسان، این است که در مسیر انسانیت باشد. انسان را در مسیر انسانیت باید آزاد گذاشت نه انسان را در مسیر هر چه خودش می کند و لو بر ضد انسانیت باشد.

مرتضی مطهری،آشنایی با قرآن،ج۳،ص۲۲۴٫

دو راهی ارزش یا آزادی!

لیبرال ها می گویند که آن ها هم به اندازه ی دیگران از چاپ و نشر تصاویر مستهجن متنفرند؛ ولی تفاوتی که با دیگران دارند در این است که برای تساهل یا آزادی گزینش، ارج بیش تری قائلند…
وقتی که ارزش های مهم دیگری، صرف نظر از تساهل و آزادی انتخاب، در خطر است، چرا باید به این دو ارزش اولویت داد؟

 

مایکل ساندل،لیبرالیسم و منتقدان آن،ترجمه احمد تدین،ص۶٫

بینش و آزادی!

ما کودکان را تحت آموزش و پرورش اجباری قرار می دهیم که مسلما با آزادی منافات دارد و در توجیه آن می گوییم که نادانی زیانش برای ما بیش تر از زیان محدودیتی است که برای جلوگیری از آزادی برقرار می گردد. این حکم، به نوبه ی خود، بستگی به تعریف ما از خوب و بد، ارزش های اخلاقی، دینی و فکری ما دارد که این ها هم بستگی به برداشت از انسان و خواست های اساسی فطرت او دارد؛ یعنی راه حل ما برای این مشکلات، به بینش ما بستگی دارد که راهنمای ماست تا بدانیم کمال زندگی انسانی چیست.

 

مایکل ساندل،لیبرالیسم و منتقدان آن،ترجمه احمد تدین،ص۵۱٫

رشد اجتماعی

یک پدیده بسیار روشن در دستگاه روحانیت یعنی در حوزه‏ های علمیه ما دیده می‏ شود. آن این است که طلاب و محصلین در ابتدای امر در یک راه قدم بر می‏ دارند؛ یعنی مادامی که مشغول تحصیل می‏ باشند در یک راهند، امتیازشان از یکدیگر بستگی دارد به تقدم در دو فضیلت: علم و تقوا، عوامل دیگر تأثیری ندارند و یا کمتر تأثیر دارند. ولی عده ‏ای نیمه‏ راه رها می‏ کنند و دنبال کار دیگر می‏ روند، بعضی تغییر لباس می‏ دهند و بعضی تغییر ماهیت. فعلًا به آنها که از روحانیت و یا از معنویت به طور کلی خارج شده‏ اند کاری‏ نداریم، بحث ما درباره آنهایی است که باقی می‏ مانند و به اصطلاح وفادارند ولو به حسب ظاهر. این ها که باقی می‏ مانند، با اختلاف درجات تحصیلی دو دسته‏ اند: بعضی به حکم سوز و شور و علاقه‏ ای که به هدف های اسلامی دارند تصمیم می‏ گیرند خدمت کنند، دست به کار خدمت می‏ شوند؛ می‏ گویند، می‏ نویسند، تأسیسات مذهبی راه می‏ اندازند، فعالانه در این راه می‏ کوشند، با جبهه‏ های مخالف روبرو می‏ شوند، مبارزه می‏ کنند، خود را در مخاطره و احیاناً در مخاطرات سیاسی می‏ اندازند و قهراً این گونه افراد فاصله میان خود و افراد دیگر یعنی دورباش وهمی را برمی‏ دارند.
بعضی دیگر راه دومی انتخاب می‏ کنند. آن ها به جای خدمت، راه بهره‏ کشی و در خدمت گرفتن احساسات دینی را انتخاب می‏ کنند، دنبال پست می‏ روند، مسجدی یا مسندی بر می‏ گزینند و احیاناً برای مرجعیت. صدی نود کسانی که به دنبال مرجعیت می‏ روند خلوص نیت ندارند. میکروبی از انتظار مرجعیت فلج‏ کننده‏ تر نیست. یکی از مصادیق بارز خسرالدنیا و الآخرة کسانی هستند که یک عمر بدبختی را متحمل می‏ شوند که روزی به این مسند برسند و در بین راه عزرائیل حساب خودش را با آن ها تصفیه می‏ کند.

ابزار های جادویی:
این طبقه چون درصدد بهره‏ کشی هستند، تمام افکارشان در تسخیر عوام متمرکز می‏ شود؛ و چون عوام تحت تأثیر واهمه است نه فکر و اندیشه (۱)، به پناه سکون و سکوت و تماوت می ‏روند. از نظر عوام، ظاهر عنوان باطن است، عمامه بزرگ و ریش بلند و انگشتری های متعدد دلیل بر وفور علم و کمال تقواست، عصا و نعلین دلیل بر معلومات است. تا آخرین حد ممکن از این ابزارهای جادویی استفاده می‏  کنند، ابزارهایی که قطعاً از هر جادویی در تسخیر عوام مؤثرتر است.
نتیجه در جریان این می‏ شود که خدمت گزاران دین تحت‏ الشعاع بهره‏ کشان [واقع‏] می‏ شوند. وای به حال ملتی که خادم، تحت‏ الشعاع خائن قرار گیرد.
یکی از علامات اجتماع سالم این است که بهره‏ های اجتماعی متناسب با خدمت به اجتماع باشد، و این است معنی رشد اجتماعی.
روحانیت ما فدای بی‏ رشدی اجتماع شده است.
___________________________________________
۱٫ عوام براساس شکل و ظاهر قضاوت می‏ کنند. از نظر عوام، سکوت از سخن، سکون از تحرک، مرده‏ وشی از زنده‏ صفتی پر جلال تر است.

یادداشت‏های استاد مطهری، ج ‏۴، ص: ۵۵۵

وطن اگر چنین رئیسی داشت!

در پسِ همه ی این شاخه به شاخه رفتن ها یک چیز بود که هیچ گاه عوض نمی شد: عظمت طلبیِ بی حد و مرزِ او. حقارت در روحِ سید جایی نداشت. او از هر چیزِ کوچک، کارِ کوچک، درآمدِ کوچک، تبارِ کوچک و، در یک کلام، از هر چه در آن نشانه ی عظمت نبود نفرت داشت. هر آدم وطن پرستی او را می دید، به خود می گفت: «وطن اگر چنین رئیسی داشت، این وطن مگر چه کم می داشت؟»

او عظمت را نه فقط در خود که در همه کس می دید. و نه فقط برای خود، که برای همه کس می خواست. با این حساب طبیعی بود مرا که یک نقاشِ ساده ی ساختمان بودم به دیگران بزرگترین نقاشِ وطن معرفی کند و خودش را، که از اهالیِ قم بود، به لهجه فرانسویانی که «ر» را «غ» تلفظ می کنند، متولدِ «رُم»!

این طور بود که روزی که ملیّت اش را عوض کرد بر خود نامِ الکساندر نهاد؛ و رفته رفته هم در ماترکِ پدری شجره نامه ای پیدا کرد که نشان می داد اجدادش از اهالیِ شریفِ ایتالیا بودند.

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها ص۳۲

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

ــــشازده کوچولو

فرض کنیم ایران خودرو به هر دلیلی به خاطر تولیدات ضعیفش _ خدا به دور، فرض مثال _ دچار مشکل شود و خریدار پیدا نشد البته خریدار را با چیزی به اسم ستاد تنظیم بازار خودرو وادار خواهیم کرد تا تو صف بایستد و خودرو را با سلام و صلوات تحویل بگیرد.
به هر رو فرضِ محال که محال نیست. فرضِ محال(!) کنیم به دلیل ضعفِ کیفیتِ تولید، کسی محصول ایران خودرو را مثل پژوی ۵۰۴ دهه ی هفتادِ فرانسه نخرد. حالا منتظریم تا مثل همان دوره ی فرانسه، ایران خودور برود در امیر کبیر و شریف و صنعتی اصفهان و… پروژه پخش کند و… اما در عمل چه اتفاقی می افتاد؟
هیچ! مدیر ایران خودرو می رود خدمتِ مقامِ اجرایی بالا دست، توضیح می دهد که ایران خودرو سه برابرِ کارخانجاتِ هم ارز کارگر استخدام کرده است…این کارگران به دلیلِ مطالباتِ معوقه، همین روزهاست که بریزند و جاده ی تهران-کرج را رسما ببندند و این یعنی بحرانِ شهری و بحران شهری هم یعنی مطبوعات و مطبوعات هم یعنی تضعیف نظام و… خلاصه ی کلام، مقام اجرایی بالادست هم که حوصله ی این همه براندازی را ندارد، کمی شیرِ نفتِ ورودی به ایران خودرو را باز می کند و جلوی این همه بحران را به سرانگشتِ تدبیر می گیرد…

نفحات نفت، ص۱۷،رضا امیرخانی

آموزش نماز!

کلاس پنجم که بودیم، ملایی به ما درس دینی می داد. اسمش فتح الله خان بود، مردی خپل با صورتی پرلک و پیس و صدایی نکره. فضایل زکات و وظیفه ی حج را درس می داد؛ از دقایق اجرای پنج وعده نماز روزانه می گفت و ما را وا می داشت آیه هایی از قرآن حفظ کنیم و هر چند معنایش را نمی گفت، امام به اصرار و گاهی به کمک ترکه ی بید مجنون یادمان می داد که کلمات عربی را درست تلفظ کنیم تا خدا صدای ما را بهتر بشنود.

خالد حسینی،بادبادک باز